گزارش یک جشن

 

بوووووووووووووووووومب

بیو بیو بیو بیو بیو ....

اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ترق

قااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارپ

ببببب بوووووووو ببببب بووووووو بببب بووووووووووووووووووووووووو

گووووووووووووووووووووووووووورپس

یووووووووووووه ... یوووووووووووه ... یووووووووووووووووه

فررررررررررررررررررررررررررررررررر

.

.

.

          در آستانه ی سال 90 هجری شمسی و به عنوان آخرین پست امسال ( سال 89 ) ، شرح ماوقعی را از جشن چهارشنبه سوری که از جشن های اصیل و قدیمیه ایرانیان است برگزیدم و برایتان روایت کردم . امیدوارم شما هم از این آئین کهن ایرانی چنان که باید و شاید بهره جسته باشید .

   به بهانه ی این پست ، فرارسیدن سال جدید رو هم به همه ی شما خوبان پیشاپیش تبریک می گم و امیدوارم بهاری زیبا ، سالی پربار و سرشار از سلامتی و پیروزی داشته باشید ! امیدوارم در ایام نوروز فارغ از هرگونه دغدغه ی پوستی و گوارشی ، بتونید تا می تونید آجیل و شکلات و تنقلات بخورید و به غفلت نخورید ... ؟!؟!!

 

 *عنوان پست ، برگرفته از فیلم جدید (( ابراهیم حاتمی کیا )) می باشد !


ت.د : ای زیرو رو کننده ی دل ها و نگاه ها ، ای تدبیر کننده ی روز و شب ، ای تغییر دهنده ی حال و احوال ، تغییر ده حال ما را به نیکوترین حال ها !

ت.د : همیشه با اینکه این دل نگرونه ، یه بهار پشت زمستون و خزونه !

        می دونم خدای ما چه مهربونه ، ما رو باز به هم دوباره می رسونه ! ( نقل از گروه آریان )

ت.د : بازهم نوروز آمد و هفت سین من ، یک ستاره کم دارد ! ( خودم )

... و من هنوز هستم

 

      در یکی از هزاران دفعه ای که در دوران کودکی احتمالا به دنبال توپی وسط خیابان پریدم ، یا یکی از هزاران مرتبه ای که با دوچرخه به سرعت از خیابان رد می شدم ، یا یکی از بیشمار دفعه هایی که زمین خوردم ، ممکن بود این اتفاق می افتاد . پدرم همیشه از موتور وحشت داشت و هیچ وقت اجازه نداد سوار موتور دوستانم بشوم ، اما در چند باری که شاید به اندازه ی انگشتان یک دست مخفیانه این کار را انجام دادم ممکن بود آن اتفاق بیفتد . ممکن بود در یک روز سرد زمستانی ، یا یک صبح گرم بهاری ، یا یک ظهر معتدل پاییزی در مدرسه یکی از هم کلاسی ها شوخی ای می کرد من را هل می داد و سرم من به گوشه ی میز می خورد و آن اتفاق می افتاد که نیفتاد !

      دوستی داشتم که برادرش ناکام از دنیا رفت ، علت مرگ را جویا شدیم گفت : (( شب در هنگام خواب ، حالت تهوع به او دست می دهد و دچار انسداد مجاری تنفسی می شود و در نهایت منجر به خفگی و همان اتفاق می شود )) . به همین سادگی ! ممکن بود در یکی از شب های قشنگ و پر ستاره یا شبی ابری و بی ستاره ، یا شبی مهتابی ، شبی بارانی یا شبی سرد و برفی ، به همین سادگی یا حتی از این هم ساده تر این اتفاق می افتاد یا بیفتد . یا یک بار که مشغول رانندگی هستم راننده ای بی ملاحظه به ماشین من بکوبد و ... یا من سریع برانم و به ماشین یا درختی چیزی بزنم و ... یا یک بار که در حال گذر از عرض خیابان هستم راننده ای نابخرد من را زیر کند و ... اصلا همین الان که مشغول نوشتن این متون هستم و چای می نوشم ممکن است چای در گلوی من بپرد و ... تمام ! یا همین الان که شما مشغول خواندن این متون هستید زلزله ای عظیم بیاید و ... بازهم تمام ! اصلا نیاز به وسیله ای نیست ، همان که جان در من دمید ، یک لحظه تصمیم بگیرد جانم را بگیرد ، نیازی به چای و زلزله و ماشین و موتور و خطر و هیچ چیزی هم نیست ، خیلی ساده تر از این حرفاست ، نزدیک تر از رگ گردن است ، همان حبل ورید !

     اگر لحظه ای به همان اتفاق که مرگ می خوانیمش فکر کنیم ، یا کمی بیشتر از فکر کردن ، قلبا آن را باور کنیم و ایمان داشته باشیم که چقدر نزدیک است و ساده ، چقدر متفاوت زندگی خواهیم کرد ! چه کارها که هرگز انجام ندهیم و چه کارها که برای انجامشان لجظه ای درنگ نکنیم . اگر بدانیم که هیچ تضمینی وجود ندارد که امشب که سر به بالین می گذاریم فردا صبح هم سر از آن برداریم ، شاید نتوانیم لحظه ای چشم برهم گذاریم ! نه از ترس ، به این خاطر که به کارهای نکرده برسیم و بعد بخوابیم اگر اندکی احتمال وجود داشته باشد که دیگر برنخیزیم ! اصلا با توشه ی آخرت و تقوی وعمل صالح و بحث شرعی و دینی کار ندارم ، آیا با غریبه و آشنا این گونه رفتار می کردیم اگر می دانستیم لحظات آخر حیات زمینی ماست و اینها آخرین آدمهایی هستند که در زمین میبینیم ؟

     اگر می دانستیم که شاید این آخرین بار است که فیلانی را می بینیم ، یا از فیلان جا عبور می کنیم ، یا به تماشای فیلان منظره می نشینیم و صدایی را شاید برای آخرین بار می شنویم ، باز هم اینگونه می دیدیم و می شنیدیم و گذر می کردیم ؟ یا سراپا غرق تماشا و یکپارچه گوش می شدیم و از لحظه لحظه ی دیدارمان و از ثانیه ثانیه ی شنیدارمان لذت می بردیم ؟ شاید اینگونه هرگز ناگفته ای باقی نمی ماند اگر این (( دفعه ی بعد )) وجود نمیداشت ! ساده ترین اتفاق ها اگر می دانستیم برای آخرین بار است که ما شاهد آن هستیم چقدر زیبا و تماشایی می شدند !

      اما هیچ کدام از اتفاقاتی که در ابتدا عرض کردم منجر به آن اتفاق ،یعنی همان مرگ من ، نشده است . تا من اینجا باشم و به این بیندیشم که چه کارها که برای کردن دارم چه کارها برای نکردن ! چه آرزوها برای رسیدن دارم ، چه حرف ها برای گفتن ، چه آدم های بسیاری که قرار است ببینم و چه انسانها که قرار است دوستشان بدارم ، چه آدم های بسیاری که قرار است من را ببینند و دوستم بدارند ، چه کتاب ها که قرار است بخوانم و چه ترانه ها که قرار است گوش کنم ، چه فیلم ها و چه عکس ها و چه منظره ها که تماشا کنم ، اما از کجا معلوم چقدر فرصت دارم ؟ مگرتا حبل ورید چقدر راه است ؟ باید هرچه سریع تر دست به کار شد ، چای را خوردم ، از زلزله هم که تا همین این لحظه خبری نبوده ، حال عمومیم هم که به لطف شما و دعای خیرتان خوب است ، پس هنوز هستم و تا زمانی نا معلوم خواهم بود ، اما دیگر به رسیدن (( دفعه ی بعد )) مطمئن نیستم !

 


ت.د : ای به هم رساننده ی دوخط حتی موازی که هیچ کس را چون تو خداوند نکرده است نزدیکی ، نزدیکی ! (نقل از محسن نامجو )                                                            

ت.د : کجا رود دل که دلبرش نیست ، کجا پرد مرغ که پر ندارد ! ( نقل از استاد شجریان )

ت.د :   - خوشبختی چیست ؟

         - فاصله ی بین این بدبختی تا بدبختیه بعدی ! ( چارلی چاپلین )

ت.د : هیچ اشکال نداره ، 4 سال دیگه ! ( جواد خیابانی وقتی که کلا تیم ملی از تورنمنت های بین المللی حذف می شود )

فعل و انفعالی به نام عاشقیت

 

         دانشمندان معتقدند عشق بر اساس نظریه ی تکامل داروین ، تلاش برای یافتن کسی است که بهترین و سازگارترین ژن ها را داشته باشد . طبق این نظریه وقتی به کسی علاقه مند می شویم ، در واقع به صورت ناخودآگاه شیفته ی ژن های او شده ایم ! آنها معتقدند عاشق شدن یک فرآیند کاملا بیولوژیکی است و از قوانین بیوشیمی مشخص پیروی می کند . این علم حتی مدعی است که می تواند با اندازه گیری هورمون های موجود در بدن تعیین کند که یک رابطه چقدر دوام دارد .

    در دانشگاه سنت اندرو در اسکاتلند ، دیوید پرت که یک روانشناس است ، در یک آزمایش سعی کرد نشان دهد چه چیز آدم ها را برای ما جذاب می کند . در این آزمایش دانشجویان باید مقابل کامپیوتر می نشستند و از میان چند چهره یکی را انتخاب می کردند . دیدیو پرت قبلا از چهره ی دانشجویان عکس گرفته بود و با تغییرات کامپیوتری آن را تبدیل به چهره ی جنس مخالف آنها کرده بود . دانشجویان نمی توانستند تشخیص دهند که این چهره ، صورت زنانه یا مردانه ی آنهاست . با این حال همه بدون استثنا صورت خود را انتخاب کرده بودند . حالا آیا به عشق در نگاه اول اعتقاد دارید یا نه ؟

    شاید باورش کمی سخت باشد اما به اعتقاد پژوهشگران (( بو )) یکی از مهمترین عوامل در انتخاب عشق توسط اشخاص است . آنها از غددی حرف می زنند که در بینی انسان وجود دارند و مسئول دریافت رایحه ی طرف مقابل هستند . پیش از این تصور می شد استفاده از (( فرومون )) ( ماده ای که بعضی جانداران برای جذب هم نوع خود ترشح می کنند ) تنها درحیوانات پستاندار دیده می شود . اما بیش از دو دهه است که محققان دانشگاه کلورادو ثابت کرده اند این پدیده در انسان ها هم وجود دارد . ما شاید این بوها را حس نکنیم اما اطلاعات دریافت شده از آنها در ذهن ما ثبت می شود .

    پروفسور آرتور آرون طی تحقیقات چند ساله اش دینامیک عاشقی را به طور کامل بررسی کرده است . او معتقد است یکی از مهمترین عوامل عاشق شدن ، نگاه کردن به چشم های یکدیگر است . پروفسور آرون دو غریبه را روبه روی هم نشاند و و از آنها خواست یک ساعت و نیم درباره ی زندگی خصوصیشان با هم حرف بزنند . بعد به آنها گفت برای چهار دقیقه بدون اینکه چیزی بگویند به چشم های هم خیره شوند . آزمایش شده ها بعد از این مراحل نظرات شگفت انگیزی ارائه کردند . عده ای از آنها به شدت به هم علاقه مند شده بودند و حتی دو نفر از آنها با هم ازدواج کردند . آنتوان دوسنت اگزوپری نویسنده ی معروف ، در یکی از کتاب هایش گفته بود:(( عشق از خیره شدن به یکدیگر به وجود نمی آید ، بلکه از نگاه کردن در کنار یکدیگر به یک جهت خلق می شود .)) جمله ی زیباییست اما با یافته های حاصل از این پژوهش باید گفت ، اشتباه است !

    پاتریک بولوم یکی از معروف ترین محققانی است که بیش از یک دهه از وقت خود را صرف این کرده است که ثابت کند عشق در نهایت یک پدیده ی ساده ی بیولوژیکی است و بی دلیل به آن شاخ و برگ داده اند . او در یکی از کتابهایش به نام ( عشقی که فکر می کردید ) از راه های علاقه مند کردن دیگران به خود بحث های زیادی به میان آورده است که مدعی است تمام آنها حاصل سال ها تحقیق و پژوهش اوست . در یکی از آنها ، بولوم می گوید : (( یکی از مهم ترین عواملی که باعث می شود دونفر به هم علاقه مند شوند در واقع پایه ی اصلی به وجود آمدن عشق است . حرکات بدن شخص در مقابله با طرف مقابلش ! تحقیقات او نشان داده است که بین 90 ثانیه تا 4 دقیقه طول می کشد تا طرف مقابل تصمیم بگیرد از شما خوشش بیاید یا نه ! معیار انتخاب او در این مدت کوتاه قطعا حرفهای شما نیست ، بلکه 55 درصد از این انتخاب بر اساس (( زبان بدن )) و حرکات دست و صورت شماست . 38 درصد طنین صدا و سرعت تکلم شماست و تنها 7 درصد براساس آن چیزی است که گفته اید !

      پس با توجه به تحقیقات این دسته از دانشمندان زحمت کش و کاربلد جهان ، باید آموخت که :

-بیخود نشینید از یک روز قبل دیالوگ های خود را تنظیم کنید که چه بگویید چه نگویید ! تمام گفته های شما جمعا 7 درصد است . ترجیحا بروید چرت و پرت و مزخرف بگویید ولی با کلی ناز وعشوه و عدا و اطوار ! این یکی رو خودم امتحان کردم که میگمااااا !

-سعی کنید به جای اینکه طرف مقابل را در کوچه ای ، خیابانی ، باغی ، بوستانی یا هرجای دیگری اصطلاحا خفت کنید که چند کلام حرف خصوصی بزنید ، چنان در میدان دید او قرار بگیرید که چاره ای جز دیدن شما نداشته باشد ! این را امتحان نکردم ولی لابد یه چیزی دیده این آقای دانشمند دیگه ...

-اگر چهار دقیقه گذشت و تغییری در طرف مقابلتان ایجاد نشد ، خودتان را علاف نکنید ! اگر قرار بود چیزی بشود می شد ! گول هم نخورید ، بقیه اش وعده ی سرخرمن است ! بروید دنبال زندگیتان ! چیزی که زیاده طرف مقابل ... وااااااااالا

-الکی مقدمه چینی نکنید ، یک راست بروید سراغ  مهم ترین اسرار زندگی خصوصیتان ! هرچه خصوصی تر ، موثرتر !

-بروید آزمایش هورمون و ژن و من و این حرفا بدهید تا خود آقا یا خانم دکتر محترم یک طرف مقابل شایسته و مناسب برای شما در نظر بگیرد و شما از کلی کار عبث و بیهوده نجات دهد !

-هرگز برای ایجاد علاقه در طرف مقابل به سینما نروید ! سینما ایده ی آنتوان دوسنت بود که شکست خورده و منسوخ و کان لم یکن ملغی تلقی میشود ! بعد از ایجاد علاقه تا می توانید سینما بروید که ضمن ابراز علاقه کار فرهنگی هم کرده باشید !

-با ادکلن خودتان دوش نگیرید که بیهوده است !  بوی مورد نظر برای جذب طرف مقابل باید از جای دیگر متصاعد شود و کاری به ادکلن وعطرواسپری واین حرفا ندارد . روی جای دیگرتان کار کنید و سعی کنید از آنجا بوهای خوب متصاعد کنید !

-اگر از کسی خوشتان آمد وعالم و آدم اه اه و پیف پیف و واه واه راه انداختند که توی دل شما را خالی کنند و طرف مقابل مورد نظرتان را با القابی نظیر : بد ترکیب ، زشت ، مادربزرگ من قشنگ تر از اینه ، اینو از کجا گیر آوردی ، چندش و ... خطاب کردند ، اصلا اهمیت ندهید ! آنها که از نتایج تحقیقات دانشگاه سنت اندروی اسکاتلند مطلع نیستند . آنها که نمی دانند دیوید پرت مادر مرده چه شبها که تا سحر دیده بر هم نگذاشت وچه مشقتها ومرارت ها نکشید تا تحقیقاتش را با ثمر برساند !

 

* نتایج تحقیقات دانشمندان از شماره ی 418 مجله ی وزین 40چراغ استخراج شده است .


 

ت.د : - به عشق در اولین نگاه اعتقاد داری ؟

       - نمی دونم ، ولی باعث صرفه جویی در وقت می شه ! ( فیلم شب ، دیالوگ مارچلو ماسترویانی و ژان مورو در اولین دیدار )

ت.د : یک زن ، خوب می داند که چطور با راندن یک مرد از خود ، آتش عشق او را شعله ور تر کند ! (جان گی ، نمایشنامه نویس انگلیسی)

ت.د : ما از تجربه کردن می آموزیم که انسان هیچ گاه از تجربه کردن چیزی نمی آموزد ! ( جرج برنارد شاو ) 

فلسفه ی آدمها

      حتما دیده یا شنیده اید که اثر انگشت هرکس منحصر به فرد است و مال خود خود اوست و با هیچ کس دیگری مشترک نیست . البته در بقیه ی موارد هم آدم ها کلا با هم فرق دارند اما از اثر انگشت برای تمیز دادن افراد از هم استفاده می کنند . مثلا چهره ی همه ی آدم ها هم با هم فرق دارد و هیچ دو نفری کاملا شکل هم نیستند . حتی شبیه ترین دوقلو ها هم توسط پدر و مادر و اقوام و دوستانشان قادر به شناسایی هستند و دارای تفاوت های جزئی ! اما از همه ی اینها گذشته ، می خواهم بگویم شخصیت افراد هم متمایز و منحصر به فرد است . هرکس دارای شخصیت و کاراکتر خاص خود است که هیچ کس دیگری نمی تواند دقیقا مثل او باشد . اما این یکی را نمی توان در برخورد اول فهمید ، مثل چهره و اثر انگشت نیست که سریع به آن پی ببری . مدتی طول می کشد که بفهمی هرکسی واقعا چه شخصیتی دارد و در برخورد با مسائل مختلف چه عکس العملی از خود بروز می دهد .

    به همین دلیل ( که شخصیت آدمها منحصر به فرد است ) ، سعی می کنم شخصیت هرکس را کاملا منحصر به او بدانم و به این قضیه توجه ویژه ای می کنم . دوست دارم ویژگی های شخصیت هرکسی را بشناسم تا در برخورد با او بتوانم ارتباط خوبی برقرار کنم . البته طبیعی است که از دوستان نزدیکم شروع کردم که به بیشتر ابعاد شخصیت آنها اشراف داشتم . مثلا دوستی دارم که اتفاقا بسیار هم به من نزدیک است و همواره در ذهنم راجع به او اینگونه می اندیشم که اگر من و او را همزمان در دو موقعیت کاملا یکسان قرار دهند و چند فرصت انتخاب به ما بدهند ، از انتخاب غذا و لباس گرفته تا نحوه ی برخورد با آدم های مختلف ، محال است که انتخاب های ما مشترک باشد . منظورم تفاوت سلیقه نیست ، تفاوت در شخصیت ماست . اما ما بسیار هم با هم دوستیم و به این تفاوت ها هم احترام می گذاریم . هیچ کدام هم سعی نداریم دیگری را مثل خودمان کنیم !

    از بچگی آرزو داشتم یک یاغی باشم ، مثل چگوارا ! یا نزدیک تر، همین علی کریمی خودمان ! اما یاغی گری در ذات من نیست ، نمی توانم . روشم مسالمت آمیز و سازشی است ، اهل جنجال و مقابله هم نبوده و نیستم ! چند بار سعی کردم یاغی گری در بیاورم ولی موفقیت چندانی کسب نکردم . اما دوستی دارم که یک یاغی واقعی است ، چون یاغی است دوستش دارم . زیر بار حرف زور نمی رود ، مستقیم هم نمی رود نه اینکه مثل من با سازش و پنهانی عمل کند . کاملا چگواراست ! به خودش هم گفته ام . فقط یک هدبند یا کلاهی چیزی کم دارد . چنان حماسی و تهاجمی صحبت می کند که هرکس در مقابلش قرار گیرد قطعا تسخیر خواهد شد . و به پاس وفاداری هم به تو باج نمی دهد . قهرمان بازی هم در نمی آورد ، ذاتا یاغی است بی آنکه یاغی گری را ازمکتبی آموخته باشد !

     گاهی فکر می کنم که فکر می کنم ! یعنی فکر می کنم که دارم فکر می کنم . ولی همیشه افرادی را می بینم که می دانند که فکر نمی کنند ، و دوست هم ندارند فکر کنند ! البته که همه ی ما به در بسته می خوریم ولی حداقل کاری که از دستمان برمی اید این است که فکر کنیم که در را باز کنیم یا در را دور بزنیم ، اما این دسته از افراد سرشان را پایین می اندازند و هی می آیند به در بسته می خورند و دوباره می آیند و به در بسته می خورند و این رویه ی پوچ را ادامه می دهند . قبلا گاهی که مادرم ازم می خواست که از کابینت چیزی به او بدهم و دستم نمی رسید می گفتم : (( مامان قدم نمی رسه ! )) یا (( دستم نمی رسه ! )) یا چیزی شبیه به این و همیشه مادرم در جواب می گفت : (( عقلت چطور ؟ )) . از آن روزها این جمله ی مادرم در ذهنم جاری است که قبل از دست و پا و قد و زور و اینها ، به عقلم رجوع کنم . معمولا این روش جواب می دهد . امتحان کنید ! 

     افرادی هستند که معلوم است کاملا از من متنفر هستند ولی اصرار دارند ظاهرسازی کنند ، افرادی هم هستند که کاملا مشخص است از آنها متنفر هستم ولی باز ظاهرسازی را دوست دارند . کسانی هستند که در نگاهشان می خوانم یک کلام از حرفهای من را هم نمی فهمند ، جنس حرفهای من برایشان غریبه است و دوستش ندارند و هستند کسانی که می فهمم که مرا می فهمند ! کسانی که کلا رئیس هستند و ریاست را دوست دارند ولو با یک نفر مرئوس ! کسانی که کلا تابع هستند و دوست دارند تبعیت کنند . آدم ها هرکدام برای خودشان فلسفه ای دارند ، منطقی دارند ، دنیایی دارند ! و وقتی میشود خوب زیست که واقعا درک کرده باشیم که هیچ کس دقیقا مثل ما نیست و ما هم قرار نیست کسی را مثل خودمان کنیم ! هم زیستی می کنیم ، هم زیستی مسالمت آمیز !


ت.د : احساس عجز پیش توانگر ز ابلهی است ، اشک کباب موجب طغیان آتش است 

ت.د : ای توبه ام شکسته ! از تو کجا گریزم ؟

        ای در دلم نشسته ! از تو کجا گریزم ؟

        ای نور هر دو دیده ! بی تو چگونه بینم ؟

        ای گردنم ببسته ! از تو کجا گریزم ؟