جعبه ی جادو
به راستی آدم ، منظورم خودم و شما نیست ، حضرت آدم ، اشتباه بزرگی کرد که میوه ی ممنوعه را چید و همه ی ما را در این دنیا میان دو راهی همیشگی خیر و شر ، خوبی و بدی و هزار و یک دوراهی دیگر قرار داد . معلم حسابانمان ، هرچند همیشه مارا بیشوئور و نفهم خطاب می کرد ، کلاس درسش واقعا فراتر از یک کلاس حسابان خشک و خالی بود و پر بود از مفاهیم و درس های زندگی که به سبک و سیاق خودش به ما انتقال می داد . او معتقد بود جریان آدم و میوه ی ممنوعه و فریب شیطان چیزی فراتر از این حرفاست ولی باز هم در این مورد با عامه ی مردم هم عقیده بود که آدم ، این جد بزرگوار بشریت ، فریب شیطان را خورده گرچه می گفت ماجرا چیدن میوه نبوده ، ماجرا حسادت بوده و چه و چه ... به هر حال شرح نظرات و عقاید معلم حسابان ما شاید ، شاید که نه ، حتما از حوصله ی شما خارج است . و اصلا من دوست دارم فکر کنم آدم یک سیب را چید و از بهشت رانده شد ، آن سیب هم نماد وسوسه های شیطانی است . اصلا این تعبیر به نظرم قابل درک ، زیباتر و ملموس تر است .
اما رانده شدن همه ی ما از بهشت اتفاقی است که افتاده و باید به فکر چاره بود تا دوباره به بهشت برگردیم . به قول جیمی نوترون مشکلات ساده راه حل های ساده دارند ! البته شاید این مشکل ساده ای نباشد یا حداقل ساده به نظر نرسد ولی راه حل بسیار ساده ای برای آن جسته ام ! یک جعبه ی جادویی برای خودم ساخته ام ، جعبه ای که فقط محتوی یک تکه کاغذ است و هروقت بازش می کنم ولو برای لحظاتی اندک بهشت را با سلول سلول بدنم حس می کنم . تکه ی کاغذی که آغشته به ادکلنی کرده ام که اسمش را هم می دانم و توان خرید چند تا شیشه ی از آن را هم دارم ولی دوست دارم مثل آدم وسوسه شوم ، در درونم جنگی دربگیرد و من بازنده ی این بازی بشوم ولی برعکس آدم که از بهشت رانده شد ، من می بازم و وارد بهشت می شوم . شاید اگر آدم هم از چیدن میوه منع نمی شد هیچ وقت آن را نمی چید ، ولی ممنوعیت و محدودیت ایجاد جاذبه می کند . من هم از اینکه هربار کلی با خودم کلنجار بروم که سراغ جعبه ی جادو بروم یا نه شکایتی ندارم و چه بسا بسیار هم دوست دارم که اینگونه باشد ، شاید اگر بهشت برایم عادت شود دیگر نتوانم انگیزه ای برای ادامه پیدا کنم .
در جعبه را باز میکنم ، چشمانم را می بندم و تمام حواس 5 گانه ام را در شامه ام جمع می کنم و با تمام وجود فقط بو می کنم تا مشامم پرشود و وقتی سرم را بالا می گیرم و چشمانم را دوباره باز می کنم گویی در بهشت هستم ، همه چیز زیبا می شود ، هیچ دردی ندارم ، هیچ غصه ای در دلم نیست و و هیچ فکر مزاحمی در ذهنم وول نمی خورد ، مادامی که چشمانم بسته است پرمی شوم از خاطرات خوب خودم ، خاطراتی که درهیچ جا جزبهشت نمی تواند رخ داده باشد ، خاطراتی که من را در تشخیص مرز بین واقعیت و رویا دچار چالش اساسی می کنند ، خاطراتی که کم اند ولی کافی اند تا ذهن خیال پرداز من با آنها تا دوردست ها سفر کند . انگار مخدری جدید یافته باشم که فقط و فقط روی خودم اثر دارد و استعمالش نه خلاف قانون است و نه خلاف شرع ، فقط یک بلیط یک نفره است برای سفری کوتاه ، شاید چند ثانیه ! سفری که در آن اگر بخواهم هم نمی توانم همراهی داشته باشم . خاطراتم می شوند بالهایم برای پرواز و من ...
بازهم جنگ آغاز شد و من نمی دانم چقدر تاب میاورم . فکر نمی کنم مثل همیشه بیش از چند دقیقه بتوانم در برابر این وسوسه ی شیرین مقاومت کنم !
ت.د : یک جای کار میلنگه
تو داری ترک می کنی
اما من رو دارن به تخت می بندن ...
ت.د : زندگی جز مرگ در پای تو نیست ! ( نقل از داریوش اقبالی )
من به واژه می اندیشم . با واژه ها زندگی می کنم ، مثل آب مثل نفس !