هالیوود با طعم دلستر ساده
نوشتن هیچ وقت برام سخت نبوده . از وقتی یادم میاد همینطور بوده ، رادیو را روشن کن و بگذار روی ایستگاه موسیقی کلاسیک ، یک سیگار یا سیگار برگ روشن کن و بطری را باز کن . تنها کاری که باید می کردم حضور داشتن بود . وقتی زندگی هیچ چیز زیادی نداشت که به آدم بدهد ، وقتی زندگی بیشتر شبیه نمایش ترسناک بود ، این فرآیند به من اجازه می داد که ادامه بدهم . همیشه ماشین تحریری بود که آرامم کند ، با من حرف بزند ، سرگرمم کند ، جانم را نجات دهد . اصلا برای همین می نوشتم ، که جانم را نجات دهم ، تا کارم به دیوانه خانه نکشد ، خیابان خواب نشوم ، از شر خودم خلاص شوم ...
تازگیا عادت کردم تنهایی برم کافه ، شایدم چون چاره ای جزاین ندارم . قدیما حرف زیاد واسه گفتن داشتم ، گوشم به مقدار کافی برای شنیدن موجود بود . تازگیا حرفام برای گفتن بیشترهم شده ، ولی گوش به تعداد کافی یافت می نشود . رفته بودم کافه رمنس ، همونجایی نشستم که فقط یک بار با حمید جون نشسته بودم . کتاب (( هالیوود )) رو در آوردم و بدون اضافه کاری مشغولش شدم . وقتایی که تنها می رم کافه کتاب می خونم ، که خودم نقش یک جفت گوش شنوا رو بازی کنم . هرچه دیرتر برای گرفتن سفارش بیان من رو خوشحال تر می کنن ، و این بار خیلی خوشحالم کردند . سرویس دلستر سفارش دادم و به ( گوش بودن ) ادامه دادم .
چیزی که تمام ماجرا را بودار می کرد این بود که بیشتر آدم های پولدار و معروف در واقع مشتی فاحشه و حرام زاده ی احمق بیشتر نیستند . همین جوری شانسی پارویشان به پول رسیده . یا اینکه از حماقت عامه ی مردم پولدار شده اند . معمولا بی استعدادند و کور و بی عاطفه ، پشگل متحرک ، ولی برای مردم مثل خدا هستند ، زیبا و محترم . سلیقه ی بد بیشتر میلیونر درست می کند تا سلیقه ی خوب ...
دلسترم را آوردند . مثل همیشه دلستر ساده ی نسبتا خنک ، با زیتون و چیپس و چند مغز بادام ! بی وقفه به خواندن ادامه می دادم ، داشتم از گوش بودن خودم لذت می بردم . مثل همیشه از زیتون ها شروع کردم و مادامی که زیتون نازنین رو تو دهنم و با حرکات حساب شده ی دندانها و زبانم از بار تهی و به یک هسته ی بی مقدار تبدیل می کردم دلسترو باز کردم و ریختم تو لیوان . بازم مثل همیشه تمام دلستر ، تمام چیپس ، تمام زیتون را خوردم و کما فی السابق چند دانه بادام محض حیا ته ظرفم نگه داشتم . 4 فصل از کتاب رو خوندم و کافه رو به مقصد منزل ترک کردم .
سعی کردم گوش خوبی برای (( چارلز )) عزیز باشم ، همونطوری که دوست دارم بقیه گوش خوبی برای من باشن . ماجرای این روز خوبم با ( چارلز بوکفسکی ) را نوشتم که جانم را نجات دهم ، تا کارم به دیوانه خانه نکشد ، خیابان خواب نشوم ، از شر خودم خلاص شوم ... همه ی ما نیاز داریم گاهی از شر خودمان خلاص شویم ، هرکسی هم یه راهی داره که از شر خودش خلاص شه . مهم اینه که خلاص شه ، چه طوری و کی و کجاش زیاد مهم نیست !
*با تشکر از حمید جون که (( چارلز )) رو وارد زندگی من کرد !
*امیدوارم متوجه شده باشید که پاراگراف 1 و 3 عینا از کتاب ( هالیوود ) نوشته شده بود !
ت.د : - جواب تو به همه چی همینه : مِی زدن .
- نه ، این جواب من به هیچیه ! ( چارلز بوکفسکی )
ت.د : آدمایی که نمی خوان عوض بشن ، به احتمال خیلی زیاد عوضی می شن ! ( مهیار )
ت.د : خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست / گشاد کار من اندر کرشمه های تو بست ( حافظ )
من به واژه می اندیشم . با واژه ها زندگی می کنم ، مثل آب مثل نفس !