جلوی در خانه می ایستم 

دسته کلیدم در دست

چشمانم را می بندم

یک کلید از دو کلید موجود را انتخاب می کنم

تا شاید همانی باشد که این در را باز می کند

روی کاغذ شانسشان مساوی است

کلید انتخاب شده را به قفل فرو می کنم

حساسیت و هیجان به اوجش می رسد

لعنتی 

نمی چرخد

باز هم نمی چرخد

چرا هیج جا و هیچ وقت قضیه مثل روی کاغذ پیش نمی رود ؟ 

گور بابای هر جفتشان

مدتی است 

تصمیم گرفته ام زنگ بزنم ...


*طرح از توکا نیستانی

*این آدرس bettefaagh.blogspot.com وبلاگی  است که دیافراگم مرا ترکاند . ولی الان بهترم !


 ت.د : من دیگه تحمل تو و این زندگی رو ندارم. می‌رم خونه‌ی بابام. دنبالم هم نیا.

غذات هم توی یخچاله، گرم کن بخور. گشنه نخوابیا . یادت نره. ( نوشته های روی یخچال )

ت.د : ای کسانی که ایمان نیآورده‌اید، از آن‌هایی که ایمان آورده‌اند بکشید بیرون لطفاً. و خداوند برعکسش را هم دوست دارد. ( لا اکراه کلاً )